رئالیسم

گاهی باهم یه چیزایی مرور میکنیم

رئالیسم

گاهی باهم یه چیزایی مرور میکنیم

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

وقتی به یه آدم افسرده میگید خودت باید بخوای تا حالت خوب شه به همون اندازه احمقانه ست که به یکی که دستش قطع شده بگید تلاش کن دستت دربیاد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۶
آقا علیرضا
‏فقط شب و بیکاریه که باعث میشه جوانی مثل من الان تو ذهنش انواع سناریو های محتمل در شکل‌گیری اولین بوسه بین امام خمینی و همسرش رو بررسی کنه.
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۳۵
آقا علیرضا

‏دنیایی واس خودم ساختم که بود و نبودش به یک هدفون بنده. چقد بیچاره است انسان.

پ ن : در مورد تیتر باید گفت منظور از خاک بر سر بودن ، شخص بنده بوده و به صورت خیلی عام بسطش ندادم ، ولی خب مجوز آزاد میذارم که هر کی خواست خاک بر سر باشه ، مانعی نداشته باشه به امید خدا

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۵۶
آقا علیرضا

‏خیلی حس خوبی داره وقتی با خودم حرف میزنم، نه کسی وسط حرفم میپره نه هیچ کی باهام مخالفت میکنه، مگه اینطور نیست؟

-گل گفتی دادا دقیقاً همینطوره

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۴۳
آقا علیرضا

‏مراقب باشید اگه سبزه رو گره کور بزنید شوهر نابینا گیرتون میاد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۴۰
آقا علیرضا

میدانی دلبر جان؛
خیلی چیزها را میتوانستم بدست نیاورم، مثلا خلبانی، پزشکی یا یک بازیگر حرفه ای سینما، که مثل همفری بوگارت عاشق چشمانت شوم، من خیلی چیزها را میتوانستم نباشم، یک نجار خوب، یک تاجر پولدار یا مثل پدرم یک خیاط حرفه ای، که بدوزم بر تنت وجب به وجب گل های باغچه را،
 من خیلی کارها را نمیتوانستم بکنم، که مثل مارادونا یک تنه تیمم را قهرمان دنیا کنم، که مثل نلسون ماندلا قهرمان آفریقا شوم یا عشق بورزم مثل مادر ترزا...
یا مثلا هیچوقت نمیتوانستم مخترعی شوم مثل ادیسون و یا کاشفی مثل رازی و ...
من خیلی چیزهای دیگر میتوانستم نباشم، مثل خیلی آدم های دیگر نباشم و فعل نتوانستن را صرف کنم همچنان...
اما از من نخواه که عاشق تو هم نشوم!
میدانی بانو حالا که نیستی تمام جای خالی ات را شمعدانی میکارم، بلکه سبز شود و روشن دلم که برمیگردی... که اینبار بتوانم مثل بوگارت عاشق چشمانت شوم و بر تنت بدوزم گل های شمعدانی را و به گوش هایت شعرهایم را بیاویزم و زمزمه کنم زیر موهای سرکش سیاهت و تو خوابت ببرد و عطر نفس هایت خانه را مست کند.
دلبر جان حالا نیستی و من فردی به درد نخوری شده ام که فقط برای نبودنت مینویسد!

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۳۷
آقا علیرضا

‏ساعت که از ۱۲ میگذره سگ سیاه افسردگی از جیب شلوارم میاد بیرون، میره دوتا چای میریزه، کنارم میشینه و تمام کثافت های روز رو برام بازگو میکنه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۲۰
آقا علیرضا